نگاهی نو
نگاهی نو
صبح سیزدهبدر بود. بساط کباب و مخلفاتش و وسایلبازی و خلاصه هرچه که لازم بود را آماده کردیم و راهی طبیعت زیبای قصرشیرین¹ شدیم.
جایی ساکت و خلوت و البته سرسبز و باصفا توقف کردیم. چادر برپاشد و بعد از آن هم بازی و مراسمات سیزدهبدر که خودتان بهتر درجریانش هستید!
کمکم داشت ظهر میشد، مشغول سیخ گرفتن گوجهها شدم. کنارم نشست و گفت: خراب میشه خب، بذارش کنار.
با تعجب پرسیدم: چی؟
گفت: چادرت رو میگم، بذارش توی ماشین که خراب نشه اینجا.
پاسخش را با لبخند دادم و مشغول ادامهی کارم شدم. اما ذهنم خیلی درگیر شد! به این فکر میکردم که چه برداشتی از چادر کرده که این حرفها را زد؟. شاید با خودش فکر کرده قرار است، من مراقب چادرم باشم!!!
چندساعتی گذشت اما هنوز ذهنم مشغول حرفهایش بود. نشسته بودیم و چایی میخوردیم. طاقت نیاوردم و پرسیدم: به نظرت چرا برای ساختمون نگهبان میذارن؟
گفت: خب برای این که مراقب باشه خونه رو دزد نزنه.
گفتم: ولی ممکنه دزد بیاد و باهم درگیر بشن.
گفت: خب نگهبان وظیفهش همینه دیگه! حتی اگه کتک خورد نباید اجازه بده دزد وارد خونه بشه.
گفتم: چه جالب! پس کار نگهبان هم مثل کاریه که چادر انجام میده.
چشمانش گرد شد و گفت: یعنی چی؟
گفتم: من چادر میپوشم که ازم محافظت کنه و مراقبم باشه، حتی اگه خراب بشه! چادر حفاظ منه، کار حفاظ هم همینه که خودش آسیب ببینه اما نذاره به من آسیبی برسه. دقیقا مثل کاری که خودت گفتی نگهبان انجام میده.
گونههایش سرخ شده بود و با تعجب گوش میکرد. حرفهایم که تمام شد گفت: تا حالا اینجوری به چادر نگاه نکرده بودم! فکر میکردم فقط یه تیکه لباسه!
پ.ن.
گاهی اگر کمی نگاهمان را تغییر دهیم، شاید در دل آنچه برایمان عادی و تکراری شده، چیزهای جدید و تازهای پیدا کنیم…
انشاءالله
قربة الی الله
تقدیم به ساحت مقدس بانوی دمشق
ــــــــــــــــــ
1. شهرستان مرزی واقع در استان کرمانشاه و نزدیکترین شهرستان به حرم مطهر حضرت ارباب.